هیچوقت!!!
یه دختر کوچولو میون یه دشت وسیع و سرسبز...
یه دشت پر از قاصدک...
دختر شاد بود ، قاصدکا میخندیدن...
دختر یکی از قاصدکا رو گرفت ، فشارش داد ، اونو توی مشت کوچیکش له کرد و انداختش روی زمین...
قاصدک هنوز میخندید...همه ی قاصدکا میخندیدن...
یه صدایی میاد...
: دخترم زود بیا...بابات اومد...
دختر رفت...
فردا...
یه روز دیگه ، همون دختر ، همون دشت...
دختر دوباره شروع کرد به دنبال کردن قاصدکا...
وااااای یه قاصدک رنگارنگ...
نه...یه پروانه ست...
دختر کوچولو دنبالش کرد...
پروانه ترسید...
اونو گرفت...
پروانه فریاد زد...
دختر کوچولو نشنید...بالهاشو کند...
پروانه فریاد میزد و اشک میریخت...
دخترک نمیشنید ، نمیدید...
یه صدایی میاد...
: دخترم زود بیا...من باید برم دنبال بابات ، آخه هوا داره تاریک میشه ولی اون هنوز از شکار برنگشته...
دختر کوچولو تن بیجون و بالهای مچاله ی پروانه رو انداخت و دوید طرف چادرشون...
فردا...
یه روز دیگه... دختر بیدار شد ، آخه ایندفه اون داشت میشنید ، آره یه صدایی میومد ، همین صدا بود که بیدارش کرد...
یه صدای آروم و مبهم...
گوشاشو تیز کرد تا بفهمه صدای چیه...
انگار... انگار صدای گریه بود...
حذف شد
یادتونه یه موقعایی بود که آدم هنوز یاد نگرفته بود روی دوپا راه بره؟
یادتون نمیاد ؟ خوب یادتونه که یه مدت بعدش آدما یاد گرفتن راه برن؟
اینم یادتون نمیاد؟ خوب من نمیدونم آدما دقیقا کی لیاقت دریافت لقب اشرف مخلوقات رو پیدا کردن...
خوب بگذریم...یه مدت بعد از اینکه آدما یاد گرفتن روی دوپا راه برن دوتا از همون آدما (شایدم اولین دوپاروها بودن) توی یه جنگل سرسبز و زیبا زندگی میکردن ، یه پیر مرد و پیرزن بودن که بچه هاشون ولشون کرده بودن و رفته بودن دنبال زندگی خودشون (اگه اونوختا خونه ی سالمندانی ، پیری دونی ای چیزی بود حتما مینداختنشون اونجا)
البت اونا چندان پیرم نبودنا...آقا آدم 53 سالش بود و حوا خانومم 48 سال...
یه روز که حوا خیلی حوصلش سر رفته بود به آدم گفت : تو منو چنتا دوس داری؟
آدم گفت : هزارتا.
حوا گفت : چرا هزار و یکی دوسم نداری؟
آدم گفت : خوب من هنوز بلد نیستم تا هزار و یک بشمورم.
حوا گفت : چون تو کم دوسم داری پس منم میمیرم و بعد از کشیدن یه آآه غمناک انگیزانه تلپ افتاد و مرد...
کولی بازی که میدونید چیه؟!
آدم دوتا دست داشت دوتای دیگم قرض کرد (فک کنید اون وقتا ناخونگیر و اینام نبوده که) و افتاد به جون صورت مفلوک خودش : خداااااااااا...آخه چرا من؟؟؟؟
خدا : پس کی؟
آدم : یکی دیگه...
خدا : مثلا کی؟
آدم : چه میدونم ، یکی دیگه از همین شوهرا...
خدا : گفتم مثلا!!!
آدم : همینا دیگه...
خدا: نمیخوای از شعوری که بهت دادم استفاده کنی؟ چنتا زن و شوهر هم سن و سال شما تو دنیا هست؟ حالا شانس هرکدومتون چقدره؟
آدم : چی میگی تو؟
خدا : نکنه شعورت فعال نشده ، شایدم فرشته ها یادشون رفته واست نصبش کنن...
آدم : ولم کن بابا...
خدا : ببین آدم ، من میخواستم فردا نشان اشرف مخلوقاتتو بهت بدم ولی نظرم عوض شد ، من میرم وقتی که انسان شدی بیا یه امتحان ازت بگیرم ، اگه نمرت بالای 16 شد نشانتو بت میدم...من دیگه باید برم ، خودم حافظ...
آدم : خدا وایساااا...غلط کردم...آخه من تو شرایط روحی بدی هستم...گفتم وایسااااااااااااااا....خدا...ولی من اشرف مخلوقاتم...خودت گفتی...خدا این آخرین باریه که صدات میکنم ، اگه جواب دادی دادی اگه ندادی خودت میدونی!!!! باشه خودت خواستی...خودت گفتی که من جانشینت روی زمینم پس از حالا دیگه نمیخوام ببینمت...من به هیشکی احتیاج ندارم...توام برو به جهنم...
آدم خیلی عصبانی و غمگین بود...شب شده بود ولی نمیتونست بخوابه ، تا صبح بیدار بود...یه شب بدون حوا...
شب بعد رفت و کنار حوا خوابید ، نصفه شب بیدار شد ، بوی تعفن نمیذاشت بخوابه ، خودشو عقب کشید و یه کم از حوا دور شد و دوباره خوابید...
روزا و شبا میگذشتن...
حوا متعفن شد ، از هم پاشید و تجزیه شد...
آدم تنهای تنها بود ، آخه اون به جز حوا کسیو نداشت و هیچوقتم نخواسته بود به جز اون کسیو دوست داشته باشه یا به کسی توجه کنه ، اون نمیخواست به جز زیبایی حوا زیبایی دیگه ایو ببینه ، الآنم که دیگه تنها شده بود و حوصله ی هیچیو نداشت...(البت تو بعضی روایات اومده که زن دیگه ای نبوده که بهش توجه کنه اگرم بوده بهش را نمیداده)
یه روز که کنار یه دریاچه نشسته بود و به درختای اونور دریاچه خیره شده بود و فکر میکرد چرا این اتفاقا افتاده ، یهو احساس کرد یکی داره موهاشو نوازش میکنه!!! قلبش هوری ریخت (نزدیک بود هوریه بریزه تو شلوارش ولی جلوی خودشو گرفتن) دندوناش شرق شرق به هم میخوردن ، اطرافشو نگاه کرد ، کسی نبود...ولی هنوز اون نوازشو احساس میکرد!!!
اگه گفتید چی بود؟ نسیم بود اهه اهه اهه...
آدم چشاشو بست و دوباره رفت تو فکر : چرا؟ نسیم چیه؟ از کجا میاد؟ یعنی به خاطر من اومده بود؟ کی اونو فرستاده بود؟ یعنی هنوز کسی به فکر من هست؟
نسیم یه کم تندتر شد...
یه صدای نا آشنای مرموز عجیب زیبای زنونه ی خوشگل : من بودم که نوازشت کردم...
آدم چشاشو باز کرد ، ایندفه خیره نبود ، ایندفه نگاه نمیکرد ، ایندفه میدید...
اون میدید...آدم زیباترین موجود دنیا رو دید...
اون همه بود...همه کس...همه چیز...همه جا...اون یه زن بود...
آدم خودشو در آغوش اون دید...همه چیز در آغوش اون بود...تا حالا همچین آرامشی رو تجربه نکرده بود ، حتی کنار حوا...و خیلی زود خوابش برد...
وقتی که بیدار شد بازم اونو میدید...اون خواب ندیده بود...نهایت زیبایی...نهایت مهر و عشق...
آدم خودشو آزاد و همه جا رو امن احساس میکرد...
یه مرد آزاد و مجرد ، یه جای امن ، یه زن تنها و...تجاوز...
اهه اهه...الکی گفتم ، آدم خیلی رسمی و مودبانه از اون زن خواستگاری کرد (البت به سبک ماقبل تاریخ)
آدم : جون خودت زن من بشو ، من عاشقتم...
زن : سکووووت...
آدم : من عاشقتم...
زن : ولی من نمیتونم...
آدم : آخه چرا؟؟؟
زن : من یه مادرم...
آدم : خوب که چی ؟ منم پدرم...
زن : ولی من عاشق بچه هامم ، اونا نمیتونن بدون من زندگی کنن...
آدم : به من ربطی نداره...
زن : تو حاضری با مادر خودت ازدواج کنی؟
آدم : یعنی چی ؟ زیر دیپلم حرف بزن...
زن : من مادر توام ، مادر پروانه ها ، مادر شکوفه ها ، مادر همه ، من مادر طبیعتم...
آدم : ولی من تو رو میخوام ، من زن میخوام...
زن : ولی من مادر توام ، مادر بچه هات ، مادر حوا...
آدم : منم اشرف مخلوقاتم ، جانشین خدا روی زمین...
مادر (زن) : من چطور بچه هامو تنها بذارم ؟ من باید مواظبشون باشم ، اگه آسیبی به اونا برسه خودتم ضرر میکنی ، درختا ، حیوونا ، دریاچه ها ، چشمه ها ، همه چی... بدون اینا تو نمیتونی زنده بمونی منم دیگه زیبا نیستم...
آدم : من...تو...رو...می...خوام...فهمیدی؟
مادر : نمیشه...
آدم : پس منم همه چیو ازت میگیرم ، زیباییت...بچه هات...
آدم رفت و بچه های خودشو پیدا کرد...
بچه هاش رفته بودن تا قاره ی آمریکا رو کشف کنن ، آخه بدجوری عشق لس آنجلس بودن...
آدم اونا رو کنار دریا در حالی پیدا کرد که میخواسته بودن با شنا و قاچاقی از بندر عباس برن دوبی ، بعدشم با تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی به زندگی برشون گردوند...
بعد از اینکه با هم برگشتن خونه آدم به بچه هاش گفت که دلیل مرگ مادرشون طبیعت بوده و اونام هم قسم شدن که انتقام مادرشونو با نابود کردن طبیعت بگیرن...
یه قسم ابدی...
و آدما تا ابد این کینه رو تو دل خودشون نگه داشتن...
روی صورت مادر طبیعت اسید پاشیدن...
انگشتاشو شکستن...

و همه ی سعیشونو کردن تا نابودش کنن...

مادر بیچاره هیچ وقت دست از کار نکشید ، همیشه درحال پرورش دادن کوچولوها و هدایت و کمک کردن به بزرگترا بود ، همیشه مواظب بچه هاش بود حتی آدما رو هم فراموش نکرد و بهشون اجازه داد تا از دسترنجش استفاده کنن...

ولی آدما حتی به بچه های مادرشونم رحم نمیکردن ، به خواهر و برادرای ناتنی معصومشون...



به اون کوچولوهای دوست داشتنی و بی آزار که نه تنها با آدما کاری نداشتن بلکه به دردشونم میخوردن...
ما خیلی آشغالیم ، نه؟
چرا ، هستیم!!!
نباید خودمونو گول بزنیم ، تک و توک بینمون انسان پیدا میشه...
فک نمیکنید الآن وقتشه که لیاقت خودمونو برای اینکه اشرف مخلوقات باشیم نشون بدیم؟
فک نکنم هیچوقت وقتش برسه...
چه اهمیتی داره؟
یه مشت حیوون بی مصرف و بی دفاع...حتی نمیتونن گریه کنن ...حتی نمیتونن پشت سرتون حرف بزنن چه برسه به اینکه بخوان یه جایی ازتون شکایت کنن...
اشکالی نداره ...بزنید بکشیدشون تا زودتر تموم بشن...اونوخت دیگه کسی نمیمونه که بخواد افتخار اشرف مخلوقاتو مال خودش کنه...آره...خدا اینا رو آفریده برای آدم...برای اینکه آدم با کشتن و خوردنشون شرف و هوش و قدرت خودشو نشون بده...
دیگه حرفی ندارم...
راستی اونایی که در مورد آدم و حوا و خونوادشون چیزی نمیدونن این پستو بخونن :یکی بود هیشکی نبود
سفارشاتی که نهایتا ربع ساعت وقت بخواهند نیز پذیرفته میشود (تو مایه های همینایی که اینجاست)
شما میتوانید لوگو ، والپیپر ، اواتار یا انواع کارهای گرافیکی را در نظرات سفارش دهید تا بدون پرداخت حتی یه قرون پول برای شما ساخته شود...
اینم نمونه ها :
انداختمشون تو ادامه ی مطلب ![]()
وقتی ورق ورقِ عمرت داره تو آتیش زمان میسوزه...
وقتی متن بی معنای روحت رو زیر بارون دودلی گذاشتی تا کلمات بی معناش پاک بشه غافل از اینکه معدود معناهای وجودت هم دارن حل و با بی معنایی هم رنگ میشن...
وقتی بارون شدید میشه ...
وقتی وجودت اونقدر سرد باشه که بارون تبدیل به برف بشه ...
وقتی جسم منجمدت بشکنه و خودت رو برازنده ی هیچ اسمی نبینی جز روانی...
اون وقته که جرات پیدا میکنی خودتو از زندگی همه بکشی کنار حتی از زندگی خودت...
اون وقت فرصت پیدا میکنی تا همه چیو احساس کنی...
اون وقته که میتونی بشنوی صدای نفس های برگ جوون یه درخت پیر رو که داره زیر فضله ی یه کلاغ خفه میشه...
اون وقته که میتونی ببینی شعله های جهنم خدای بهشت رو که از حلق یه عملی بخت برگشته زبونه میکشه...
اون وقته که میتونی بچشی شیرینی سکوت تلخ یه مرده رو...
اون وقته که میتونی حس کنی نوازش زبون های اطرافیانت رو روی مغزت ، نوازش هایی که برای پاک کردن مغزت از کثافت های زندگیشونه...
و اون وقته که واقعا میتونی کلمه ی روانی رو از زبون نوازشگر مردم بشنوی...
منم قصد داشتم خودمو برای شنیدن همین کلمه از مردم آماده کنم...
منم میخواستم با بافتن همه ی مهملات ذهنم به هم یه پوشش دور شعورم به وجود بیارم تا اون و مردم از وجود هم بی اطلاع بشن...
ولی هرچی منتظر موندم چیزی نشنیدم...
خیلیاتون مهربونتر از اونی بودید که بخواید یکیو تحقیر کنید و بعضیاتونم مهملبافو اونقد حقیر دیدید که فکر کردید دیگه نیازی به گفتن نیست...
به هرحال همه تونو دوس دارم ، از همه تونم ممنونم به خاطر هرچی حتی اگه هیچی بوده باشه...
میخوام از امروز بازم بنویسم ، ولی یه جور دیگه...
شاید یه روز راهمو پیدا کنم...
پس دوباره سلام ...

حذف شد
حذف شد
یکی بود یکی نبود...
یکی دیگه بود یکی دیگم نبود...
اون یکی که بود با اون یکی دیگه که بود زن و شوهر بودن و این وسط یکی دیگم بود که بچه ی اون دوتا یکی بود...
غیر از خدا هیچکس نبود.
تا اینجا سه تا یکی داریم ویه غیر از خدا هیچکس نبود.
این سه تا یکیه ما با خوبی و خوشی کنار هم زندگی میکردن.
اسم یکیشون آدم ، اسم یکیشون حوا و اسم یکیشونم هابیل بود.
البته چنتا یکیه دیگه هم هستن (بچه های آدم و حوا و...) که اینجا به خاطر پیشگیری از هنگ کردن مخ شما از اونا چیزی نمیگیم.
اینجا من باید به این ابهام که تو کله ی خیلیا هست پایان بدم ، خدا همراه آدم و حوا یه عاقد هم آفریده بوده که آدم و حوا رو به عقد هم در بیاره ، در نتیجه نسل انسان حرومزاده نیست و رابطه ی پدر و مادری که همه ی انسان ها فرزندان اونا به حساب میان کاملا حلال و شرعی بوده.
آفرینش این عاقد یه دلیل دیگه هم داشته ، اون با دختر آدم و حوا ازدواج میکنه و اینجوری یه ابهام دیگه هم از بین میره (البته من نمیدونم بچه ی اونا با کی ازدواج میکنه )
پس تا اینجا ما نتیجه میگیریم که دنیا و آدم و همه چی یهویی و فرت به وجود نیومدن و اینکه ملت میفرمایند همه چی تو هفت روز به وجود اومده۱ صحت داره.
البته ابهام من ربطی به این نداره ، سوال من اینه که اگه یکی بود یکی نبود پس چه جوری غیر از خدا هیچکس نبود؟
درسته که یکی نبود ولی اول یکی بود واونی که اول بود وقتی که یکی نبود هم بود ، پس در اینکه یکی بود شکی نیست و اگه بگیم این یه نفر خدا بوده پس شخصیت های قصه ها ( شنگول و منگول و ننشون و گدو قلقله زن و تام و جری و شرک و ...) از کجا اومدن؟
اصلا اگه اون یه نفر خدا بوده کی این قصه ها رو برای ملت بازگو کرده؟
شایدم اینا مهملات (تراوشات) ذهن آقا خدا ۲ باشه ! نه؟؟؟
اگه اینجوریه پس حتما اینا رو آیه آیه به خانوم شهرزاد قصه گو وحی کرده تا توی کتاب مقدسی به نام قصه های هزار و یک شب بنویسه (هزار و یک شب در شبهای چار شنبه سوری که به اندازه ی هزار ماه کشته میده نازل شده )
بسه دیگه ، فک کنم پست قبلی جبران شد.
یادم رفت بگم قابیل بعد از اینکه با لَغَت میزنه تو پوز هابیل و بچه ی مردمو میکشه با پرداخت دیه آزاد میشه و سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی میکنه .
البته آدم خیلی دادگاه و پاسگاه کرد تا قابیل قصاص بشه ولی تو آخرین لحظه مهر مادری حوا جلوی این اتفاقو میگیره.
نکته 1 ):اینکه آقایون دانشمند میگن و تو همه ی کتابا و حتی برنامه های علمی و مستند شبکه های خودمونم میگن که فسیلهایی از انسان های نصفه و نیمه کشف شده و انسان میلیون ها سال و تدریجا بعد از به وجود اومدن زمین به وجود اومده و فلان و فلان و فلان و... همش مهمل بافیه.
نکته 2 ): خدا مَرده چون آخر اسمش ته ی گِرد نداره .
محتوا رو حال کردین؟
میبینمتون...خدافظ...
(مهمل)
جهت اطلاع خواهران و برادران گرامي که مي خواهند بدانند مهمل چيست بايد عرض کنم که مهمل يعني : مهمل.
متني که شما خونديد مهمل بود ، مهمل يعني الکي ، بي مصرف ، به درد نخور و ناکارآمد ، مهمل يعني آب توهاون کوبيدن.(جهت اطلاع کم سوادان محترم بودا ،يه وخت به کسي بر نخوره .
من ميخوام تو اين وبلاگ يه آبي تو هاون بکوبم که همتون انگشت به دهن۲ بمونيد
.وقتي کارم تو اين وبلاگ تموم بشه چه آب کوبيده اي درست بشه
...بگيد به به
شماها : به به ،به به
...خواهش ميکنم ، خجالتم ندين
.خوب از اينا که بگذريم ميرسيم به يه چيز ديگه و اون چيز ديگه اينه که اين پستک تموم شد و پستک بعدي هم به افتخار خانومي که اسمشونو نميدونم ولي اسم مستعارشون وروناست و اسم مستعار مستعارشم زيزا زازيه در مورد اعتياد خواهد بود
.به نظر من براتون خوبه اگه بياين چون تو همين پستک کوچولو فهميدين که
:1 -
مهمل يعني چي2 -
مهمل رو با (ه) مينويسن نه با (ح)3 -
پست يعني چي4 -
دست تو دهن و دماغتون نکنيد5 -
و هزاران نکته ي علمي ، فرهنگي و هنري ديگرپس همين که فهميدين آپ کردم بشتابييييد تا نکته ي مهم ياد بگيريد
.خوب بعد از اين همه درس ميرسيم به تکليفاتون وتکليف امروز شما هم چون روز اولتون بوده فقط يه نظر ناقابله
.خوب تا پستک يا پست بعدي همه ي شما رو به خداوند بخشنده ي مهربان مي سپارم.
خدافظ
نکته ي 1 :اين يک پست نيست ، در واقع اين يک پست الکي است وکلمه ي پستک در اين پستک فقط جهت ابراز الکيت به کار ميرود و فقط به معناي پستک ميباشد .
نکته ي 2 :هرگز انگشت خود را در دهان يا دماغ خود نکنيد زيرا کار زشتي است و اگر انگشت خود را وارد دماغ خود کرديد و بيرون آورديد هرگزِ هرگز آن را درون دهان خود نکنيد.
نکته ي 3 :مهمل از اهمال مي آيد ، يعني وقتي ميگويند يک نفر <اهمال کاري>کرده است يعني آب در هاون کوبيده.